ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
603
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
در دهانهء در بند از متعلقات حلب بودند . بهسنا بيش از اين در دست مسلمانان بود . چون هلاكو حلب را تصرف كرد نايب آن ، آن را به پادشاه ارمن در سيس ، فروخت . سپس سلطان به حمص رفت و در ماه رجب آن سال به حمص رسيد . الملك المظفر تقى الدين صاحب حماة نيز با او بود . به سلميه وارد شد حسام الدين مهنا بن عيسى بن مهنا امير عرب به ديدار او آمد . سلطان او برادرانش محمد و فضل و پسرش موسى را در بند كشيد و با امير لاچين به دمشق فرستاد و از آنجا به مصر گسيل شدند و در آنجا به زندان رفتند . پس از دستگيرى امير حسام الدين مهنا به جاى او محمد بن ابى بكر على بن حذيفه را بر عرب [ 1 ] امارت داد . در همان روزها كه در حمص بود نايب كرك امير افرم را فرمان داد كه شوبك و قلعهء آن را ويران كند . پس از ويرانى شوبك به مصر بازگرديد . پيشاپيش لشكر را بابيد را به مصر فرستاد و خود با خواص خود از پى آن بيامد . چون به مصر داخل شد بنداز لاچين المنصورى برداشت . و اللّه اعلم . كشته شدن الملك الاشرف خليل و حكومت برادرش الملك الناصر محمد در كفالت كتبوقا بيدرا نايب الملك الاشرف بر عقل و ارادهء او مستولى شده بود و الملك الاشرف از او بيمناك بود ، زيرا سلطان مىپنداشت كه مىخواهد راه خودكامگى پيش گيرد بنابر اين او نيز از سلطان وحشت داشت . در سال 693 الملك الاشرف عزم شكار كرد و به بحيره رفت . وزير خود ابن السعلوس را براى تحصيل اموال و اقمشه به اسكندريه فرستاد . سلطان در ناحيهء حمامات براى صيد فرود آمد و تا روز شنبهء دوازدهم محرم در آنجا درنگ كرد . در آن روز به هنگام عصر در تروجه [ 2 ] امير بدر الدين بيدرا نايب سلطنت با جماعتى كثير از امرا نزد او آمدند . سلطان فرمان داده بود كه لشكر را با بنه و خيام بردارد و پيشاپيش برود تا سلطان به تنهايى شكار كند و شب هنگام به پردهسراى بازگردد . سلطان به شكار پرداخت و بيدرا نيز به انجام فرمان او رفت و در اين روز جز شهاب الدين احمد بن الاشل ميرشكار كسى با او نبود . در آن حال بيدرا و يارانش نزد او آمدند سلطان خشمگين شد و زبان به سرزنش او گشود . بيدرا مىكوشيد از سورة خشم او بكاهد . آنگاه نزد ياران خود آمد و در نهان ميعاد نهاد كه بر سلطان حملهور شده از ميانش بردارند از كسانى كه دست به اين حمله زدند يكى لاچين المنصورى نايب دمشق بود و قراسنقر المنصورى نايب حلب . همهء امرا از الملك الاشرف كينه به دل داشتند زيرا خدم و حواشى خود را بر آنان مقدم داشته بود . ابن السعلوس به او نامه نوشت و او را از قلت اموال خبر داد . سلطان براى آنكه از
--> [ ( 1 ) ] متن : غرب . [ ( 2 ) ] متن : فرجه .